معانی کلمه : هاشمی
لغت نامه دهخدا
هاشمی . [ ش ِ ] (اِخ ) مکنی به ابومحمد. رجوع به ابومحمد هاشمی شود.
هاشمی . [ ش ِ ] (اِخ ) مکنی به ابومحمد. رجوع به عبدالصمدبن علی ... هاشمی شود.
هاشمی . [ ش ِ ] (اِخ ) عبداﷲبن حارث بن نوفل هاشمی قرشی . رجوع به عبداﷲبن حارث ... شود.
فرهنگ عمید
هریک از افراد خاندان هاشم.
