نیک عهد. [ ع َ ] ( ص مرکب ) وفی. زنهاردار. ( یادداشت مؤلف ). باوفای در عهدو شرط و پیمان. ( ناظم الاطباء ). آنکه به عهد خود وفا کند. ( فرهنگ فارسی معین ). خوش قول. درست پیمان. وفادار: و هر سال تا امروز آیین آن پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آرند. ( نوروزنامه ).نیک عهدی در زمین شد جامه از غم چاک زن کز زمان زین صعب تر ماتم نخواهی یافتن.خاقانی.تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عه...