نیم جان. ( اِ مرکب ) رمق. جانی خسته و فرسوده و به لب رسیده : زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئی کرد آنچه خواست با دل از جان چه خواست گوئی.خاقانی.آن نیم جان که با من بگذاشت دست هجرت در پای تو فشاندم کردی قبول یا نی.خاقانی.نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست که به صد جان دل جانان نتوان آزردن.سعدی.گرم است با جمالت بازار خوب رویان بگذر که نیم جانی بهر نثار دارم.سعدی.گر همه کامم برآید نیم نانی خو...