معانی کلمه : نیرو
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زور، قوه، قدرت، توانایی.
۲. (فیزیک ) عمل یک جسم بر جسم دیگر که باعث ایجاد کار در جسم دوم می شود.
۳. [قدیمی] قابلیت، استعداد.
۲. (فیزیک ) عمل یک جسم بر جسم دیگر که باعث ایجاد کار در جسم دوم می شود.
۳. [قدیمی] قابلیت، استعداد.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - زور، قوت ، توانایی . ۲ - قدرت .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: niru) عاملی که میتوان به وسیلهی آن کاری را انجام داد یا در کسی یا در چیزی اثر گذاشت ، قدرت، توانایی ، قوه ، قدرت بدنی ، زور ؛ (به مجاز) افراد دارای توانایی ؛ (در قدیم) کمک ، یاری ؛ (در قدیم) استعداد ، قابلیت .
مترادف و متضاد
توان، توانایی، زور، طاقت، قدرت، قوا، قوت، قوه، کارمایه، مقاومت، یارا
واژه نامه بختیاریکا
جُو جلیق؛ هِرِنگ؛ قُریَت
