Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : نیرو

تلفظ بین المللی : /nˈiruː/ تلفظ :‌ [n'iRu:]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیدانشنامه عمومیفرهنگ اسم هامترادف و متضادواژه نامه بختیاریکا
  • نیرو بخشی
  • نیرو بخشیدن
  • نیرو بخشیدن به
  • نیرو بر
  • نیرو برد
  • نیرو دادن
  • نیرو دادن به
  • نیرو سنج برق
  • نیرو سیروس
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیدانشنامه عمومیفرهنگ اسم هامترادف و متضادواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

نیرو. ( اِ ) زور. قوت. ( لغت فرس اسدی ص 416 ) ( جهانگیری ) ( رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( اوبهی ) ( برهان قاطع ) ( غیاث اللغات ). توانائی. ( ناظم الاطباء ). توان. پهلوانی. نیرومندی. قدرت : نخست آفرین کرد بر دادگرکزو دید نیرو و بخت و هنر.فردوسی.چه فرمائیم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من.فردوسی.اگرچه چو پیل است نیروی توچوخورشید تابان بود روی تو.فردوسی.آفریننده جهان به تو دادنیروی رستم و هش هوشنگ.فر...

فرهنگ عمید

۱. زور، قوه، قدرت، توانایی.
۲. (فیزیک ) عمل یک جسم بر جسم دیگر که باعث ایجاد کار در جسم دوم می شود.
۳. [قدیمی] قابلیت، استعداد.

فرهنگ معین

[ په . ] (اِ. ) ۱ - زور، قوت ، توانایی . ۲ - قدرت .

دانشنامه آزاد فارسی

نیرو (force)هر اثری که حالت سکون جسم یا حالت حرکت یکنواخت آن را روی خطی راست تغییر دهد. نتیجۀ تأثیر نیروی برآیند یا نیروی خنثی نشده بر جسم این است که جسم در جهت نیرو شتاب می گیرد یا در صورتی که جسم نتواند آزادانه حرکت کند، در آن تغییرشکل پدیدمی آورد. (← هوک،_قانون). نیرو کمیتی برداری است، و هم مقدار و جهت دارد. یکای نیرو در دستگاه بین المللی نیوتون است. برای درک حرکت و علت آن لازم است حرکت را توصی...

دانشنامه عمومی

نیرو در فیزیک کمیتی برداری است که باعث شتاب گرفتن اجسام می شود در واقع نیروی خالص عامل شتاب است. نیرو را به طور شهودی می توان با کشیدن یا هُل دادن توصیف کرد. شتاب جسم متناسب است با جمع برداری همهٔ نیروهای وارد بر جسم. در یک جسم صُلب (یعنی جسمی که ابعادش در فضا گسترده است و نمی توان آن را با یک نقطه تقریب زد) نیرو می تواند جسم را بچرخاند، تغییرشکل دهد یا فشار وارد بر آن را بیفزاید. اثرات چرخشی با گ...

فرهنگ اسم ها

(تلفظ: niru) عاملی که می‌توان به وسیله‌ی آن کاری را انجام داد یا در کسی یا در چیزی اثر گذاشت ، قدرت، توانایی ، قوه ، قدرت بدنی ، زور ؛ (به مجاز) افراد دارای توانایی ؛ (در قدیم) کمک ، یاری ؛ (در قدیم) استعداد ، قابلیت .

اسم: نیرو (پسر) (فارسی) (تلفظ: niru) (فارسی: نيرو) (انگلیسی: niru) معنی: توانایی، قدرت، زور، عاملی که می توان به وسیله ی آن کاری را انجام داد یا در کسی یا در چیزی اثر گذاشت، ...

مترادف و متضاد

توان، توانایی، زور، طاقت، قدرت، قوا، قوت، قوه، کارمایه، مقاومت، یارا

gut (اسم)شکم، طاقت، نیرو، تنگه، روده، زه، جرات، دل و روده، شکنبه، احشاء، شکم گندگی، بنیهstrength (اسم)دوام، توانایی، قوت، پا، استحکام، نیرو، زور، قوهmight (اسم)توانایی، قدرت، نیرو، توان، زور، انرژی، توشenergy (اسم)توانایی، نیرو، زور، انرژی، کارمایه، قوه فعلیه، حسforce (اسم)شدت، جبر، عده، بازو، شدت عمل، نفوذ، نیرو، زور، تحمی...

واژه نامه بختیاریکا

جُو جلیق؛ هِرِنگ؛ قُریَت

کلمات مرتبط

  • نیرو بخشی
  • نیرو بخشیدن
  • نیرو بخشیدن به
  • نیرو بر
  • نیرو برد
  • نیرو دادن
  • نیرو دادن به
  • نیرو سنج برق
  • نیرو سیروس
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات