نگه داشتن. [ ن ِ گ َه ْ ت َ ] ( مص مرکب ) نگاه داشتن. حفظ کردن. حراست کردن. صیانت کردن. احتفاظ. محافظت کردن : تو مر بیژن خرد را در کناربپرور نگه دارش از روزگار.فردوسی.به پیروزی شهریار بزرگ من ایران نگه دارم از چنگ گرگ.فردوسی.به جنگ برادر مکن دست پیش نگه دار از تیغ من جان خویش.فردوسی.مخور غم به چیزی که رفتت ز دست مر این را نگه دار اکنون که هست.اسدی.دل چه کند گویدم همی ز هوی سخت نگه دار مردوار مرا.ن...
مترادف و متضاد
bate (اسم)خشم، غضب، نگهداشتنbate (فعل)تخفیف دادن، خرد ساختن، کم کردن، دلیل و برهان اوردن، نگهداشتن، پایین اوردن، بال زدن بطرف پایین، خیساندنhold (فعل)چسبیدن، باز داشتن، گرفتن، نگاه داشتن، منعقد کردن، تصرف کردن، نگه داشتن، در دست داشتن، جا گرفتنprop (فعل)پشتیبانی کردن، نگه داشتن، حائل کردن یا شدنmaintain (فعل)حمایت کردن از، ادامه دادن، نگهداری کردن، حفظ کردن، نگه داشتن، برقرار داشتن، ابقا کردن، مدع...