نکوکار. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نیکوکار. نکوکردار. خیّر. که خیر و نیکی به مردم رساند. محسن. که کار خوب کند. مقابل بدکار و بدکردار : مر او را نکوکار زآن خواندندکه هرکس تن آسان از او ماندند.فردوسی.به جای نکوکار نیکی کنم دل مرد درویش را نشکنم.فردوسی.مردی است سخاپیشه و مردی است عطابخش با خلق نکوکار به کردار و به گفتار.فرخی.از عباد ملک العرش نکوکارترین خوش خوئی خوش سخنی خوش نفسی خوش حسبی.منوچهری.نکوکار با چ...