معانی کلمه : نفس
لغت نامه دهخدا
نفس . [ ن ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ نفساء. رجوع به نفساء شود.
نفس . [ ن ُ ف ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ نفساء. رجوع به نفساء شود.
نفس . [ ن ُف ْ ف َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ نفساء. رجوع به نفساء شود.
فرهنگ عمید
۱. (زیستشناسی) هوایی که در حال تنفس از بینی و دهان به ریه داخل و از آن خارج میشود؛ دم.
۲. عمل تنفس.
۳. زمان کوتاه.
〈 نفس عمیق: نفسی که هوا را به اعماق ریه برساند.
〈 نفس کشیدن: (مصدر لازم) تنفس کردن؛ دم زدن.
فرهنگ معین
(نَ فَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - دم ، هوایی که با تنفس وارد ریه می شود. 2 - مهلت ، زمان . ج . انفاس .
(نَ فْ) [ ع . ] (اِ.) 1 - تن ، جسم . 2 - شخص ، ذات . 3 - جان ، خون . 4 - حقیقت هر چیز. 5 - روح ، روان . ج . نفوس . انفس .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
وجود
نقل قول
گویش مازنی
۱درون ۲آلت مرد
فرهنگ اسم ها
معنی: جان و روح، دم و لحظه، نفس، عمل دو بازدم را گویند، مایه زندگی، کسی که وجودش مانند نفس کشیدن برای زندگی لازم است
مترادف و متضاد
وجود
نفسانیات
تنفس، دم
خود، خویش، ذات
تن، جسد، کالبد
آن، لحظه، لمحه
آه، نسمت، نسمه
۱. آن، لحظه، لمحه
۲. آه، نسمت، نسمه
۳. تنفس، دم
۱. خود، خویش، ذات
۲. تن، جسد، کالبد
۳. وجود
۴. نفسانیات
