معانی کلمه : نسف
لغت نامه دهخدا
نسف . [ ن ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ نسفة. رجوع به نسفة شود.
نسف . [ ن ُ س َ ] (ع اِ) ج ِ نسفة. (ناظم الاطباء). رجوع به نسفة شود.
فرهنگ عمید
۱. بنا را از اصل برکندن و ویران ساختن.
۲. دانه را با غربال بیختن و پاک کردن.
۳. پراکنده ساختن باد خاک را.
۲. دانه را با غربال بیختن و پاک کردن.
۳. پراکنده ساختن باد خاک را.
دانشنامه آزاد فارسی
نَسَف
رجوع شود به:قرشی
رجوع شود به:قرشی
wikijoo: نسف
فرهنگ فارسی
معرب آن نسف و شهری بوده است در ماورائ النهر بمسافت چهار روز از بخارا و هشت روز از فلج .
نخشب ٠ و چون به ٠٠٠ که سر حد بخار است از طرف نسف رسیدم نماز خفتن شده بود ٠ و چند روز در بخارا باشیدم و به ضرورت به طرف نسف با اندوه و بار و قبض عظیم متوجه شدم ٠
نخشب ٠ و چون به ٠٠٠ که سر حد بخار است از طرف نسف رسیدم نماز خفتن شده بود ٠ و چند روز در بخارا باشیدم و به ضرورت به طرف نسف با اندوه و بار و قبض عظیم متوجه شدم ٠
