معانی کلمه : نایب
لغت نامه دهخدا
نائب . [ ءِ ] (اِخ ) (امیر...) امین الدین میکائیل . رجوع به امیرنایب شود.
فرهنگ عمید
کسی که به نیابت دیگری کاری انجام بدهد، جانشین.
فرهنگ معین
(یِ ) [ ع . نائب ] (اِفا. ) جانشین . ،~الزیاره کسی که از طرف دیگری بقعة متبرکی را زیارت کند. ، ~الحکومه الف - کسی که به نیابت از طرف حاکم شهری را اداره کند. ب - بخشدار (فره ). ، ~التولیه کسی که از طرف متولی امور بقعه یا موقوفه ای را اداره کند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نایب (زابل)، روستایی از توابع بخش میان کنگی شهرستان زابل در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
این روستا در دهستان دوست محمد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
این روستا در دهستان دوست محمد قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن زیر سه خانوار بوده است.
wiki: نایب
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: nāyeb) (عربی) آن که در غیاب کسی عهدهدار مقام و مسئولیت اوست ، جانشین ، نماینده ؛ (در ادیان) در شیعهی دوازده امامی هر یک از علمای دینی که در زمان غیبت حضرت مهدی (ع) ولایت امور مسلمین بر عهدهی اوست ؛ عنوان دولتی و دیوانی که در دورهی قاجار ، افشاریه ، غزنوی و سلجوقی به اشخاص بخاطر نیابت ، تصدی شهر یا ولایت و سرپرستی امور دادهاند.
مترادف و متضاد
پیشکار، جانشین، خلیفه، دستیار، ستوان، قایممقام، مباشر، معاون، وکیل
