معانی کلمه : ناهموار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زبر و زمخت؛ درشت.
۲. ناصاف؛ پرنشیبوفراز.
۳. بینظموترتیب.
۴. [قدیمی] گمراه و خودسر: ◻︎ زنان باردار ای مرد هشیار / اگر وقت ولادت مار زایند ـ از آن بهتر به نزدیک خردمند / که فرزندان ناهموار زایند (سعدی: ۱۵۸).
فرهنگ معین
(هَ ) (ص . ) ۱ - نامساوی . ۲ - نامناسب . ۳ - دارای پستی و بلندی . ۴ - غیر مسطح .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
شِفت [šeft].
گویش مازنی
/naa hemvaar/ ناهموار
مترادف و متضاد
پستوبلند، پشته، گریوه
کج، معوج، ناصاف ≠ هموار
بیترتیب، بینظم، درشتناک
ناراست، ناشایسته، نامعقول
خشن، درشت، ستبر، گنده، نخراشیده
۱. کج، معوج، ناصاف
۲. بیترتیب، بینظم، درشتناک
۳. پستوبلند، پشته، گریوه
۴. خشن، درشت، ستبر، گنده، نخراشیده
۵. ناراست، ناشایسته، نامعقول ≠ هموار
واژه نامه بختیاریکا
خل و چل؛ دِر؛ دِر دِری
