ناشاد. ( ص مرکب ) ناخوش. حزین. ( آنندراج ). بی مسرت. بی شادمانی. ناخشنود. رنجیده. آزرده. ( ناظم الاطباء ). محزون. حزین. غمگین. غمین. افسرده. ملول : خدای عرش ، جهان را چنین نهاد نهادکه گاه مردم شادان و گه بود ناشاد .رودکی ( احوال و اشعار رودکی ص 992 ).از آن کار گشتاسب ناشاد بودکه لهراسب را سر پر از باد بود.فردوسی.ز ری سوی گرگان بیامد چو بادهمی بود یک هفته ناشاد و شاد.فردوسی.چرا باید که چون من سرو آ...
فرهنگ عمید
آن که شاد و خوشحال نیست، غمگین.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آنکه شاد و خوشحال نیست . ۲ - نامرادناکام مقابل شاد.