ناتوانی.[ ت َ ] ( حامص مرکب ) مرض. علت. بیماری. رنجوری. دردمندی. ناتندرستی. علیل بودن. صفت ناتوان : وز آن ناتوانی که آمد به سام که بیماری آورد ما را به دام.فردوسی.بیماری که اشارت طبیب را سبک دارد هر لحظه ناتوانی بروی مستولی گردد. ( کلیله و دمنه ).نه آن میوه ای کاو غریب آیدت کز او ناتوانی نصیب آیدت.نظامی. || فقر. تنگدستی. تهیدستی. بی چیزی. ناداری. بی نوائی. فقیری. درویشی. پریشان حالی. پریشان روزگار...
فرهنگ عمید
بی زوری، ضعف، رنجوری.
دانشنامه آزاد فارسی
ناتوانی (disability)ضعف فرد در انجام کارهای روزمرۀ زندگی، به حدی که گاهی برای انجام این کارها نیاز به کمک پیدا کند. شایع ترین علت ناتوانی در بالغان کاهش تحرک است. در ۱۹۸۸، تقریباً۴.۵ میلیون نفر در انگلستان دچار این مشکل بودند. ناتوانی هایِ شایع عبارت اند از ناتوانی در شنوایی، ناتوانی در مراقبت فردی، ناتوانی در استفادۀ صحیح از دست ها، و بی اختیاری در کنترل ادرار یا مدفوع. ناتوانی ها غالباً ناشی از ...
فرهنگ فارسی
۱ - بی قوتی بی زوری ضعف . ۲ - رنجوری بیماری . ۳ - ضعف و بی حالی .