معانی کلمه : نابسامان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بی سامان، بی سازوبرگ.
۲. بی نظم وترتیب.
۲. بی نظم وترتیب.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی سامان بی نظم و ترتیب آشفته : ای فلک . سخت نابسامانی کژرو و باژگونه دورانی . ( مسعودسعد ) ۲ - بی ساز و برگ . ۳ - فاسق فاسد:[ ای نابسامان . مگرپنداری که من از تهتک تو در ابواب فسق و فساد و تفریق مال من در وجه مراد و آرزو غافلم .] ۴ - ناشایست ناهنجار:[ وضیع و شریف ازین کار نابسامان و حرکت شنیع زبان تعییر و تعنیف دراز کردند.]
مترادف و متضاد
آشفته، بینظم، پراکنده، پریشان، نامجموع، نامرتب، نامنظم ≠ بسامان مجموع
unorganized (صفت)
درهم و برهم، تشکیل نشده، نابسامان، فاقد سازمان، غیر مشتکل
