می خوار. [ م َ / م ِ خوا / خا] ( نف مرکب ) می خواره. می گسار. سیکی خوار. باده گسار. باده خوار. شرابخوار. می باره. شرابخواره : مطربان رودنواز ورهیان زرافشان دوستداران همه می خوار و مخالف غمخور.فرخی.یکی چون روی بیماران دوم چون روی می خواران سیم چون دست با حنی چهارم دست بی حنی.منوچهری.وان قطره باران که چکد بر گل خیری چون قطره می بر لب معشوقه می خوار.منوچهری.چنان بسازد با طبع تو تهور توچنانکه رامش را ...