میخوارگان . [ م َ / م ِ خوا / خا رَ / رِ ] (اِ مرکب ) ج ِ می خواره . (ناظم الاطباء). باده گساران . شرابخواران . می خواران : گزیدند میخوارگان خواب خوش پرستندگان دست کرده به کش . فردوسی .به می خوارگان ساقی آواز دادفکنده بزلف اندرون تابها. منوچهری .آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان صبح نخستین نمود روی به نظارگان . منوچهری .ناصرخسرو به راهی می گذشت مست و لایعقل نه چون می خوارگان . ناصرخسرو.پی سپر جرعه ٔ م...