معانی کلمه : مونس
لغت نامه دهخدا
مونس . [ ن ِ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در 34هزارگزی جنوب اهواز با 400 تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن ماشین رو است . ساکنان از طایفه ٔ هوشیمه هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
فرهنگ عمید
انس گیرنده، انس گرفته، همدم.
فرهنگ معین
(نِ ) [ ع . ] (اِفا. ) انس گرفته ، همدم .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
یکی از دریاهای هفتگانه قدما و بقول بعضی همان اقیانوس اطلس است .
انس گیرنده، انس گرفته، همدم
۱ - ( اسم ) انس گیرنده . ۲ - همدم یار : [ بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری . ] ( حافظ . ۳۱۳ )
انس دهنده .
انس گیرنده، انس گرفته، همدم
۱ - ( اسم ) انس گیرنده . ۲ - همدم یار : [ بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری . ] ( حافظ . ۳۱۳ )
انس دهنده .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: munes) (عربی) هم نشین و همراز ، همدم .
اسم: مونس (دختر) (عربی) (تلفظ: munes) (فارسی: مونس) (انگلیسی: munes)
معنی: هم نشین و همراز، همدم
معنی: هم نشین و همراز، همدم
مترادف و متضاد
آشنا، انیس، جلیس، دمخور، دمساز، مصاحب، مقترن، همدم، همراز، همنشین، یار
اسم آشنا، انیس، جلیس، دمخور، دمساز، مصاحب، مقترن، همدم، همراز، همنشین، یار
