معانی کلمه : مومی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مربوط به موم یا از جنس آن
( صفت ) منسوب به موم : ۱ - مربوط به موم . ۲ - ( ساخته ) از موم : [ مجسمه مومی ]
کنیزک گردانیده .
کنیزک گردانیده .
مترادف و متضاد
waxen (صفت)
ساخته شده از موم، مومی، مومی شکل
waxy (صفت)
مومی، مومی شکل، پر از موم
فرهنگستان زبان و ادب
{waxy} [زیست شناسی- علوم گیاهی] مربوط به موم یا از جنس آن
