موقوفة. [ م َ ف َ ] (ع ص ) تأنیث موقوف . ایستاده کرده شده . بازداشته . (یادداشت مؤلف ). موقوفه . || ملک وقف شده . در راه خدا وقف شده . ج ، موقوفات .
موقوفه . [ م َ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دروفرامان بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان ، واقع در 22هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه با 311 تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5)...
فرهنگ عمید
۱. وقف شده. ۲. (اسم، صفت ) ملکی که درآمد آن برای کارهای عام المنفعه یا اموری که واقف تعیین کرده، اختصاص داده شده.
فرهنگ معین
(مُ فَ ) [ ع . موقوفة ] (اِ. ) ملکی که درآمد آن برای کارهای عام المنفعه یا اموری که واقف تعیین کرده اختصاص داده شده .
فرهنگ فارسی
ملکی که در آمد آن برای کارهای عام المنفعه یااموری که واقف تعیین کرده اختصاص داده شده ( اسم ) مونث موقوف آنچه (از قبیل ملک زمین مستغلات و غیره ) که در راه خدا وقف کنند جمع : موقوفات . دهی است از دهستان دروفرامان بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان ٠
مترادف و متضاد
وقف، وقفی
اسم وقف، وقفی
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] به مال مورد وقف موقوفه گفته می شود. جابری عربلو، محسن، فرهنگ اصطلاحات فقه اسلامی، ص۱۷۰.