معانی کلمه : موثر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. تٲثیرگذار.
۲. [قدیمی] مسبب.
۲. [قدیمی] مسبب.
فرهنگ معین
(مُ ءَ ثَّ) [ ع . ] (اِمف .) آن چه مورد تأثیر واقع شده .
(مُ ءَ ث ِّ ) [ ع . ] ( اِ فا .) اثر کننده ، تأثیر - کننده .
(مُ ءَ ث ِ ) [ ع . ] ( اِ فا . ) اثر کننده ، تأثیر - کننده .
(مُ ءَ ثَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) آن چه مورد تأثیر واقع شده .
(مُ ءَ ثَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) آن چه مورد تأثیر واقع شده .
فرهنگ فارسی
اثرکننده
( اسم ) اثر کننده نشان گذارنده : خودموثرتر نباشد مه زنان ای بسانان که ببرد عرق جان . ( مثنوی . نیک. ۲۷۶ : ۶ ) یا موثر تام . علت تام .
نعت فاعلی از ایثار . برگزیننده .
( اسم ) اثر کننده نشان گذارنده : خودموثرتر نباشد مه زنان ای بسانان که ببرد عرق جان . ( مثنوی . نیک. ۲۷۶ : ۶ ) یا موثر تام . علت تام .
نعت فاعلی از ایثار . برگزیننده .
مترادف و متضاد
عامل، کاری
دخیل نقشپرداز
اثربخش، اثرگذار، تاثیرگذار، ثمربخش، جایگیر، سودبخش، کارآ، کارگر، گیرا، مثمر، مفید، نافذ، نافع، نتیجهبخش ≠ بیاثر
۱. اثربخش، اثرگذار، تاثیرگذار، ثمربخش، جایگیر، سودبخش، کارآ، کارگر، گیرا، مثمر، مفید، نافذ، نافع، نتیجهبخش
۲. عامل، کاری
۳. دخیل نقشپرداز ≠ بیاثر
فرهنگ فارسی ساره
کارساز
هنایا، هناینده، کارگر، کارایی، کارساز
