معانی کلمه : منهال
لغت نامه دهخدا
منهال . [ م ِ ] (اِخ ) ابن میمون عجلی . رئیس فرقه ای از مشبهه که به نام او به منهالیه مشهورند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
منهال . [ م ُ ] (ع ص ) فروریخته از خاک و ریگ و جز آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ریخته شده به روی پیمانه . (ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
فرو ریخته از خاک و ریگ و جز آن ریخته شده به روی پیمانه .
