منقوش. [ م َ ] ( ع ص ) نگاشته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). نگاشته و نقش و نگار کرده شده و نقاشی شده و دارای تصاویر و رنگهای گوناگون. ( ناظم الاطباء ). نگارین. نگارکرده. نگارشده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : چون چادر مصقول گشته صحراچون حله منقوش گشته بستان.فرخی.همه بامهای این مسجد به خرپشته پوشیده همه نجارت و نقارت و منقوش و مدهون کرده. ( سفرنامه ناصرخسرو چ برلین ص 12 ). همه صحرای آن ناحیت ستونهای رخ...
فرهنگ عمید
نگاشته، نقش و نگار شده، نقش کرده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) نقش شده ، نگاشته .
فرهنگ فارسی
نگاشته، نقش ونگارشده، نقش کرده ( اسم ) نقش شده نگاشته .