منزوی. [ م ُ زَ ] ( ع ص ) به یک سو شونده از خلق و گوشه نشین. ( غیاث )( آنندراج ). دورشونده و در زاویه خانه قرارگرفته و گوشه نشین و گوشه گیر و یک سوشده از مردمان و منفرد و مجرد و تارک دنیا. ( ناظم الاطباء ). آنکه از مردم کناره گیرد و گوشه ای نشیند. عزلت نشین. معتزل : گر در کمین حادثه شیری است منزوی است ور در فرات فتنه نهنگی است ملحد است.ابوالفرج رونی ( دیوان چ پروفسور چایکین ص 30 ).منزوی باشم همیشه...
فرهنگ عمید
کسی که از مردم دوری گزیند و در گوشه ای بنشیند، گوشه گیر، گوشه نشین.
فرهنگ معین
(مُ زَ ) [ ع . ] (اِفا. ) گوشه نشین ، گوشه - گیر.
فرهنگ فارسی
گوشه گیر، گوشه نشین، کسی که ازمردم دوری گزیندودرگوشهای بنشیند ( اسم ) ۱ - آنکه از مردم کناره گیرد و گوشه گزیند گوشه نشین معتزل . ۲ - مستور : [ سر خدا که در تتق غیب منزوی است مستانه اش نقاب ز رخسار بر کشیم . ] ( حافظ . ۲۵۹ )
دانشنامه عمومی
علی نقی منزوی، از کتاب شناسان ایرانیاحمد منزوی، نویسنده و محقق ایرانی در حوزه علوم اسلامیحسین منزوی، شاعر ایرانیمحمدرضا منزوی، سومین پسر شیخ آقابزرگ تهرانیانفرادی (لاست)رحیم منزوی اردبیلی ، شاعر مرثیه سرای آذریwiki: منزوی...