منخرط. [ م ُ خ َ رِ ] ( ع ص ) درکشیده شونده در رشته. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). منسلک. در رشته کشیده. به رشته درآمده : سلطان طمغاج خان... در حیات بود و خال بنده شرف الزمان... در سلک خدمت آن پادشاه منخرط. ( لباب الالباب چ نفیسی ص 45 ). معتقدات هر قوم هر چند در سلک توجه به کمال منخرط باشد اما در صورت و وضع مختلف. ( اخلاق ناصری ). کار مقربان حضرت ملوک... از کار دیگر خدم و حواشی که در س...
فرهنگ عمید
۱. آن که به نادانی و خودسری دست به کاری بزند و خود را به خطر بیندازد. ۲. لاغر، باریک. ۳. تراشیده. ۴. به رشته کشیده شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - در کشیده شونده به رشته . ۲ - آراسته . ۳ - خراطی شده تراشیده .