معانی کلمه : منجل
لغت نامه دهخدا
منجل . [ م َ ج َ ] (ع اِ) جای انداختن چیزی باشد. (غیاث ). رجوع به منجلاب شود.
منجل . [ ] (ع اِ) نوعی پرنده . (دزی ج 1 ص 7).
فرهنگ عمید
۱. [جمع: مناجل] ابزاری که با آن گیاه را درو کنند، داس.
۲. گیاه و سبزۀ درهم پیچیده.
۲. گیاه و سبزۀ درهم پیچیده.
فرهنگ معین
(مِ جَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - ابزاری که با آن گیاه را درو کنند، داس . ج . مناجل . ۲ - نیزه ای که زخم فراخ وارد آورد. ۳ - کشت درهم پیچیده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آلتی که بوسیله آن گیاه را درو کنند داس جمع : مناجل . ۲ - سنانی که زخم فراخ وارد آورد. ۳ - کشت در هم پیچیده . ۴ - تیر بزرگ سوراخ داری که از سوراخهای آن زنجیرهایی را - که بدانها سنگهای بزرگ آویزان کرده اند - می گذرانند و آنرا برای آزمایش زور و قوت بکار برند
جای انداختن چیزی باشد .
جای انداختن چیزی باشد .
دانشنامه عمومی
واژه نامه بختیاریکا
( مَنجل ) وسیله ای شبیه داس اما بزرگتر از آن جهت دروی محصولات آبی مانند یونجه و شبدر
