معانی کلمه : منتقد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آزمودهشده.
۲. درم سره و خالص.
۱. انتقادکننده.
۲. صرافیکننده.
۳. کسی که نوشته یا کتابی را مطالعه و نواقص آن را بیان کند.
۱. آزموده شده.
۲. درم سره و خالص.
۱. انتقادکننده.
۲. صرافی کننده.
۳. کسی که نوشته یا کتابی را مطالعه و نواقص آن را بیان کند.
۲. درم سره و خالص.
۱. انتقادکننده.
۲. صرافی کننده.
۳. کسی که نوشته یا کتابی را مطالعه و نواقص آن را بیان کند.
فرهنگ معین
(مُ تَ ق ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - جداکنندة درم خوب از بد. ۲ - انتقاد کننده .
فرهنگ فارسی
انتقادکننده، صرافی کننده، کسی که نوشته یاکتابی رامطالعه ونواقص آنرابیان کند
( اسم ) ۱ - آنکه درم خوب را از بد جدا کند و تشخیص دهد صرافی کننده . ۲ - آنکه نیک و بد قطعه ای ادبی ( شعر یا نثر ) یا محصولی هنری را آشکار سازد جمع : منتقدین .
( اسم ) ۱ - آنکه درم خوب را از بد جدا کند و تشخیص دهد صرافی کننده . ۲ - آنکه نیک و بد قطعه ای ادبی ( شعر یا نثر ) یا محصولی هنری را آشکار سازد جمع : منتقدین .
مترادف و متضاد
صفت
ناقد، نقدنویس
انتقادکننده، ایرادگیر، ناقد، خردهگیر، عیبجو، معترض، نکتهگیر، انتقادگر، انتقادجو
۱. انتقادکننده، ایرادگیر، ناقد، خردهگیر، عیبجو، معترض، نکتهگیر، انتقادگر، انتقادجو
۲. ناقد، نقدنویس
فرهنگ فارسی ساره
خرد هگیر
