معانی کلمه : منتظم
لغت نامه دهخدا
منتظم . [ م ُ ت َ ظَ ] (ع اِ) جایی که در آن چیزها را منظم و مرتب می کنند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. راست ودرست.
۲. ویژگی مرواریدی که به رشتۀ نظم درآمده.
۲. ویژگی مرواریدی که به رشتۀ نظم درآمده.
فرهنگ معین
(مُ تَ ظِ ) [ ع . ] (اِفا. ) مرتب شده ، به نظم درآمده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
راست ودرست وبرشته نظم در آمده
۱ - ( اسم ) نظم یافته . ۲ - مروارید برشته کشیده . ۳ - ( اسم ) جایی که در آن چیزها را منظم و مرتب کنند
راست و درست شونده اگر چه از باب افتعال است مگر متعدی نیامده . بسمان . منتسق .
۱ - ( اسم ) نظم یافته . ۲ - مروارید برشته کشیده . ۳ - ( اسم ) جایی که در آن چیزها را منظم و مرتب کنند
راست و درست شونده اگر چه از باب افتعال است مگر متعدی نیامده . بسمان . منتسق .
مترادف و متضاد
بسامان
آراسته، بسامان، مرتب، منظم ≠ نامنتظم، غیرمنتظم
فرهنگ فارسی ساره
بسامان
