معانی کلمه : ممد
لغت نامه دهخدا
ممد. [ م ُ م َدد ] (ع ص ) کشیده . (مهذب الاسماء) . رجوع به مُمِدّ شود.
ممد. [ م َ م َ ] (اِخ ) دهی است از بخش فلاورجان شهرستان اصفهان ، دارای 340 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
فرهنگ عمید
مددکننده، یاری کننده، یارومددکار.
فرهنگ معین
(مُ مِ دّ ) [ ع . ] (اِفا. ) یاری دهنده .
فرهنگ فارسی
کشنده
مدد کننده، یاری کننده
( اسم ) مدد کننده یاری کننده : [ هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است . ] ( گلستان . چا . فروغی بخ ص ۱ )
کشیده
( اسم ) مدد کننده یاری کننده : [ هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است . ] ( گلستان . چا . فروغی بخ ص ۱ )
کشیده
مترادف و متضاد
اسم
معاون، یاریدهنده، یاریگر، یاور
۱. معاون، یاریدهنده، یاریگر، یاور
۲. کشنده
helping (صفت)
معین، ممد
assisting (صفت)
ممد
