معانی کلمه : ممتد
لغت نامه دهخدا
ممتد. [ م ُ ت َدد ] ( ع ص ) کشیده شده و درازشده. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). باامتداد و غیرمنقطع :
مکیان را عز یکی بد صد شده
تا قیامت عزشان ممتد شده.|| دراز. کشیده. طولانی. طویل.
مکیان را عز یکی بد صد شده
تا قیامت عزشان ممتد شده.|| دراز. کشیده. طولانی. طویل.
فرهنگ عمید
۱. ادامه دار.
۲. امتدادیافته، کشیده، دراز.
۳. (قید ) به طور ادامه دار.
۲. امتدادیافته، کشیده، دراز.
۳. (قید ) به طور ادامه دار.
فرهنگ معین
(مُ تَ دّ ) [ ع . ] (اِمف . ) امتداد یافته ، کشیده شده .
فرهنگ فارسی
امتدادیافته، کشیده شده، درازشده
۱ - ( اسم ) کشیده شده درازشده . ۲ - ( صفت ) طولانی طویل : [ سابقه ممتد ] .
۱ - ( اسم ) کشیده شده درازشده . ۲ - ( صفت ) طولانی طویل : [ سابقه ممتد ] .
گویش دزفولی
وسیع
مترادف و متضاد
وسیع
کشیده
طولانی، طویل
پیوسته، مدام
امتداددار، دراز ≠ منقطع
۱. امتداددار، دراز
۲. طولانی، طویل
۳. کشیده
۴. وسیع
۵. پیوسته، مدام ≠ منقطع
فرهنگ فارسی ساره
کشیده
دنباله دار، پیوسته
واژه نامه بختیاریکا
دیندِراز ( دیندرازک )
