معانی کلمه : ملحق
لغت نامه دهخدا
ملحق . [ م ُ ح ِ ] (ع ص ) دررسنده . (غیاث ) (آنندراج ). رسنده . (ناظم الاطباء). || رساننده . (غیاث )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). || دریابنده . || آنچه به آخر چیزی پیوسته شود. (غیاث ) (آنندراج ). || درچفساننده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
کسی یا چیزی که به دیگری پیوسته و متصل شده باشد، پیوسته، وابسته.
فرهنگ معین
(مُ حَ ) [ ع . ] (اِمف . ) پیوسته ، متصل گشته .
فرهنگ فارسی
پیوسته، وابسته، کسی یاچیزی که بدیگری پیوسته ومتصل شده باشد
( اسم ) کسی یا چیزی که بدیگری متصل شده باشد پیوسته .
در رسنده . یا دریابنده .
( اسم ) کسی یا چیزی که بدیگری متصل شده باشد پیوسته .
در رسنده . یا دریابنده .
مترادف و متضاد
پیوست، پیوسته، ضمیمه، متصل، منضم، وابسته
اسم پیوست، پیوسته، ضمیمه، متصل، منضم، وابسته
کلمات مرتبط
- ملحق شدن
- ملحق کردن
- ملحق احکام الخلل
- ملحق البراهین الجلیه فی دفع تشکیکات الوهابیه
- الموسوعه الفقهیه المیسره و یلیها الملحق الاصول
- تهذیب الاسرار فی اصول التصوف مع ملحق بالفاظ الصوفیه المتداوله فی الکتاب و السنه
- رحله الکابتن فلویر 1876عبر الساحل فی نهایه عهد الحکم العمانی مع ملحق الاحداث التاریخیه
- روایت اولین ملحق از اهل بیت به پیامبر
- ملحقات
