معانی کلمه : ملت
لغت نامه دهخدا
ملت . [م َ ] (ع مص ) حرکت دادن و سخت جنبانیدن چیزی را. (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. مردم یک کشور که از یک نژاد و تابع یک دولت باشند.
۲. [قدیمی] شریعت، کیش، آیین.
۳. [قدیمی] پیروان یک دین.
۲. [قدیمی] شریعت، کیش، آیین.
۳. [قدیمی] پیروان یک دین.
فرهنگ معین
(مِ لَّ ) [ ع . ملة ] (اِ. ) ۱ - کیش ، آیین . ۲ - پیروان یک دین . ۳ - مردم یک کشور.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
گروهی از مردم که خود را تشکیلدهندۀ اجتماعی با هویت سیاسی متمایز از سایر انسانها میدانند و سنتهای تاریخی و فرهنگی مشترک دارند و بیشتر در سرزمین مشخصی زندگی میکنند
دانشنامه عمومی
در ادبیات به معنی مذهب است.
مترادف و متضاد
امت، خلق، قوم، مردم
آیین، روش، دین، شریعت، کیش، مذهب ≠ حکومت، دولت
۱. آیین، روش، دین، شریعت، کیش، مذهب
۲. امت، خلق، قوم، مردم ≠ حکومت، دولت
فرهنگ فارسی ساره
توده، مردم
فرهنگستان زبان و ادب
{nation} [باستان شناسی، علوم سیاسی و روابط بین الملل] گروهی از مردم که خود را تشکیل دهندۀ اجتماعی با هویت سیاسی متمایز از سایر انسان ها می دانند و سنت های تاریخی و فرهنگی مشترک دارند و بیشتر در سرزمین مشخصی زندگی می کنند
