معانی کلمه : مقلی
لغت نامه دهخدا
مقلی . [ م َ لی ی ] (ع ص ) گوشت بریان کرده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). برشته شده و بریان شده در تابه . (ناظم الاطباء). || دشمن داشته شده . (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) منسوب به مقله ۲ - منسوب به ابن مقله ۳ - ( اسم ) نوعی قلم تحریر منسوب به ابو الحسن علی بن هلال مشهور به ابن مقله : [ و بزمین عراق دوانزده قلم است هر یکی را قد و اندام و تراشی دیگر و هر یکی را ببزرگی از خطاطان باز خوانند یکی مقلی به ابن مقله باز خوانند ... ] ( نوروز نامه . ۴۹ )
دهی از دهستان نجف آباد است که در شهرستان بیجار واقع است .
دهی از دهستان نجف آباد است که در شهرستان بیجار واقع است .
دانشنامه عمومی
(به ضم م و ق) نوعی غذا که از پاچۀ گاو و حبوبات (نخود، لوبیا چیتی و لوبیا سفید، عدس) و برنج پخته می شود و به عنوان صبحانه میل می شود.
