معانی کلمه : مقطع
لغت نامه دهخدا
مقطع. [ م ُ طِ ] (ع ص ) فرومانده از دلیل و جواب و ساکت وخاموش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنکه حجت وی بریده شده باشد. (از اقرب الموارد). || بازمانده شده از یاران در سفر خصوصاً در صفر حج . (ناظم الاطباء). || قطع کننده ٔ معاملات ودعاوی مردمان . (غیاث ) (آنندراج ). || به اقطاع دهنده زمینی یا دهی را. و رجوع به اقطاع شود.
فرهنگ عمید
کسی که پادشاه یا خلیفه اقطاع به او میداده تا از درآمد آن زندگانی کند.
۱. محل قطع؛ جای بریدن؛ محل جدایی.
۲. پایان سخن.
۳. (ادبی) بیت آخر غزل یا قصیده.
فرهنگ معین
(مَ طَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - محل قطع و برش . 2 - آخرین بیت غزل یا قصیده . ج . مقاطع .
(مُ قَ طَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - بریده شده . 2 - چیزی که آن را با بریدن زواید و پیراستن بیآرایند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
مرحله، برهه
برشگاه، محل قطع
سیلاب، هجا ≠ مطلع
بیتآخر (غزل، قصیده)
۱. سیلاب، هجا
۲. بیتآخر (غزل، قصیده)
۳. برشگاه، محل قطع
۴. مرحله، برهه ≠ مطلع
فرهنگ فارسی ساره
پِلکان، برش، پایه
واژه نامه بختیاریکا
فرهنگستان زبان و ادب
[موسیقی] ← اجرای مقطّع
