معانی کلمه : مقاوم
لغت نامه دهخدا
مقاوم. [ م ُ وِ ] ( ع ص ) برابری کننده با کسی در کشتی و جز آن. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). حریف و خصم و آنکه برمی خیزد برخلاف دیگری. ( ناظم الاطباء ). || آنکه می ایستد در نزد کسی. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مقاومة شود. || مأخوذ از تازی ، مقاومت کننده. ( ناظم الاطباء ). ایستادگی کننده.
فرهنگ عمید
آن که در برابر کسی بایستد و مقاومت کند، ایستادگی کننده، پابرجا.
فرهنگ معین
(مُ وِ ) [ ع . ] (اِفا. ) مقاومت کننده ، ایستادگی کننده .
فرهنگ فارسی
ایستادگی کننده، پابرجا، آنکه دربرابرکسی بایستدومقاومت کند
( اسم ) ایستادگی کننده مقاومت کننده جمع : مقاومین .
( اسم ) ایستادگی کننده مقاومت کننده جمع : مقاومین .
گویش مازنی
سرسخت
مترادف و متضاد
پادار
متمکن
سرسخت
استوار، بادوام، سخت، پایدار، ثابت ≠ سست، غیرمقاوم
۱. استوار، بادوام، سخت، پایدار، ثابت
۲. پادار
۳. متمکن
۴. سرسخت ≠ سست، غیرمقاوم
فرهنگ فارسی ساره
پایدار، ایستا
واژه نامه بختیاریکا
به داک واست
