مفارقت . [ م ُ رَ / رِ ق َ ] (از ع ، اِمص ) از یکدیگر جدا شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مفارقة. و رجوع به مفارقة شود. || (اِمص ) مأخوذ از تازی ، جدایی . مهجوری . دوری . (از ناظم الاطباء) : چه هرکه همت او از دنیا قاصر باشد حسرت او به وقت مفارقت اندک بود. (کلیله و دمنه ). و سخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم ماند. (کلیله و دمنه ). به تضریب نمام خائن بنای آن خلل پذیرد ...
فرهنگ عمید
۱. جدا شدن از هم. ۲. جدایی و دوری.
فرهنگ معین
(مُ رِ قَ ) [ ع . مفارقة ] (مص ل . ) جدایی ، جدا شدن .
فرهنگ فارسی
جداشدن ازهم ، جدایی و دوری ۱ - ( مصدر ) جدا شدن از یکدیگر . ۲ - ( اسم ) جدایی دوری : [ بعد از مفارقت او عزم کردم ونیت جزم ...] ( گلستان . چا. فروغی ۱۶۱ )