معانی کلمه : معتمد
لغت نامه دهخدا
معتمد. [ م ُ ت َ م ِ ] (ع ص ) اعتمادکننده بر کسی . (غیاث ) (آنندراج ). || تکیه کننده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. کسی یا چیزی که به آن اعتماد کنند.
۲. کسی که مورد اعتماد واقع گردیده و کاری به او سپرده شده.
۲. کسی که مورد اعتماد واقع گردیده و کاری به او سپرده شده.
فرهنگ معین
(مُ تَ مِ) [ ع . ] (اِفا.) اعتمادکننده .
(مُ تَ مَ) [ ع . ] (اِمف .) کسی که مورد اعتماد است .
(مُ تَ مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) کسی که مورد اعتماد است .
(مُ تَ مِ ) [ ع . ] (اِفا. ) اعتمادکننده .
(مُ تَ مِ ) [ ع . ] (اِفا. ) اعتمادکننده .
فرهنگ فارسی
احمد بن المتوکل پانزدهمین خلیفه عباسی . از ۲۵۶ تا ۲۷۹ خلافت کرد وی معاصر با یعقوب لیث صفاری بوده است.
( اسم ) اعتماد کننده بر کسی جمع : معتمدین
( اسم ) اعتماد کننده بر کسی جمع : معتمدین
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: moetame(a)d) (عربی) مورد اعتماد ؛ (در اعلام) ابوالعباس احمدبن جعفرالمعتمد علی الله پانزدهمین خلیفهی عباسی .
مترادف و متضاد
استوار، استوان، امین، بااعتبار، درستکار، موتمن، متکی، محرم، مستند، مطمئن، معتبر، موثق، واثق ≠ غیرمعتمد، ناموثق
