معانی کلمه : معتد
لغت نامه دهخدا
معتد. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) آماده کرده و موجود. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
به شمارآمده، شمرده شده.
فرهنگ معین
(مُ تَ دّ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. ) در شمار آینده ، معدود شونده . ۲ - از حد درگذرنده . ۳ - (اِمف . ) گمان شده ، تخمین زده شده .
فرهنگ فارسی
به شمار آمده، شمرده شده، اعتناشده
۱- ( اسم ) در شمار آیندهمعدود شونده . ۲- از حد در گذرنده . ۳ - ( اسم ) گمان شده تخمین زده شده .
به معنی از حد در گذرنده و سخت ستمکار در اصل معتدی بوده [ یا ] در حالت جری و رفعی ساقط شد .
۱- ( اسم ) در شمار آیندهمعدود شونده . ۲- از حد در گذرنده . ۳ - ( اسم ) گمان شده تخمین زده شده .
به معنی از حد در گذرنده و سخت ستمکار در اصل معتدی بوده [ یا ] در حالت جری و رفعی ساقط شد .
