معانی کلمه : مظلوم
لغت نامه دهخدا
مظلوم . [ م َ ] (ع اِ) ماست که پیش از جغرات شدن خورده شود. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ماست نارسیده . (بحرالجواهر) (مهذب الاسماء). شیری که پیش از مسکه برآوردن نوشیده شود. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
ستم رسیده، کسی که به او ظلم و تعدّی شده، ستم دیده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ستمدیده .
فرهنگ فارسی
ستم رسیده، ستمدیده، کسی که به اوظلم وتعدی شده
( اسم ) کسی که مورد ظلم قرار گرفته ستم رسیده : اگر بر مظلومی جوری رفته باشد جبرمال اختلال پذیرفت. او را و اجب دانند . جمع : مظلومین .
ماست که پیش از جغرات شدن خورده شود . ماست نارسیده .
( اسم ) کسی که مورد ظلم قرار گرفته ستم رسیده : اگر بر مظلومی جوری رفته باشد جبرمال اختلال پذیرفت. او را و اجب دانند . جمع : مظلومین .
ماست که پیش از جغرات شدن خورده شود . ماست نارسیده .
گویش اصفهانی
تکیه ای: mazlum
طاری: mazlüm
طامه ای: mazlum
طرقی: mazlüm
کشه ای: mazlum
نطنزی: mazlum
مترادف و متضاد
ستمدیده، ستمکشیده ≠ جبار، ظالم
صفت ستمدیده، ستمکشیده ≠ جبار، ظالم
oppressed (صفت)
مظلوم
واژه نامه بختیاریکا
مُلزُم
