معانی کلمه : مطمع
لغت نامه دهخدا
مطمع. [ م ُ م َ ] (ع ص ) امیدوار کرده و آزمند گردانیده . (ناظم الاطباء).
مطمع. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) آن که امیدوار میکند و آزمند میگرداند کسی را. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
چیزی که به آن طمع کنند، آنچه مورد طمع و رغبت واقع شود، مورد حرص و آز.
فرهنگ معین
(مَ مَ) [ ع . ] (اِ.) هرچیز که در آن طمع کنند. ج . مطامع .
(مُ مِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - آن که دیگری را به طمع می افکند، آزمند گرداننده . 2 - دارای طمع .
(مَ مَ ) [ ع . ] (اِ. ) هرچیز که در آن طمع کنند. ج . مطامع .
(مُ مِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - آن که دیگری را به طمع می افکند، آزمند گرداننده . ۲ - دارای طمع .
(مُ مِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - آن که دیگری را به طمع می افکند، آزمند گرداننده . ۲ - دارای طمع .
فرهنگ فارسی
چیزی که به آن طمع کنند، آنچه که موردطمع ورغبت واقع شود، موردحرص و آز، مطامع جمع
( اسم ) ۱ - آنکه دیگری را بطمع می افکند آزمند گرداننده . ۲ - دارای طمع .
آنکه امیدوار میکند و آزمند میکگرداند کسی را .
( اسم ) ۱ - آنکه دیگری را بطمع می افکند آزمند گرداننده . ۲ - دارای طمع .
آنکه امیدوار میکند و آزمند میکگرداند کسی را .
مترادف و متضاد
آرزو، هوس
مورد طمع، مورد آز
۱. مورد طمع، مورد آز
۲. آرزو، هوس
