معانی کلمه : مطبق
لغت نامه دهخدا
مطبق . [ م ُ ب َ ] (ع ص ) پوشیده شده از سرپوش . || بر هم نهاده . || برهم پیچیده شده . || فراز آمده بر کاری . || شایسته و لایق و سزاوار. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
مطبقه#NAME?
۱. تودرتوشده.
۲. سرپوشدار.
۳. نوعی پارچه.
= مطبقه
۱. تو در تو شده.
۲. سرپوش دار.
۳. نوعی پارچه.
۱. تو در تو شده.
۲. سرپوش دار.
۳. نوعی پارچه.
فرهنگ معین
(مُ بَ) [ ع . ] (اِمف .) برهم نهاده ، در هم پیچیده .
(مُ طَ بَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - تو در تو، طبقه طبقه . 2 - سرپوش دار شده . 3 - (اِ.) نوعی پارچه .
(مَ طَ بِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - کسی که امور را با رأی صایب خود حل و فصل کند. 2 - شامل شونده . 3 - پوشندة فضا (ابر). 4 - فرو گیرندة زمین (آب ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - کسی که امور را بارای صایب خود حل و فصل کند مرد رسادر امر . ۲ - در برگیرنده تمامت چیزی را شامل شونده.۳ - پوشند. فضا . ۴ - فروگیرند. زمین ( آب ) .
تو بر تو کرده شده تو بر تو و پیچیده و درهم و مضاعف و دو تائی .
تو بر تو کرده شده تو بر تو و پیچیده و درهم و مضاعف و دو تائی .
