مضاف. [ م ُ ] ( ع ص ، اِ ) ( از «ض ی ف » ) منسوب. ( غیاث ) ( آنندراج ). بازخوانده به دیگری. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). نسبت داده شده : گویم که حین الابداع بوده است که هر نوعی را که پدید آمدن بود، بر کوکبی پدید آمد و منسوب به کوکبی و مضاف به کوکبی. ( شرح قصیده ابوالهیثم ص 3 ).بر شعرا نطق شد حرام ، به دورت سحر حلال آنکه با دم تو مضاف است.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 87 ). || م...
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) در دستور زبان، اسمی که به اسم دیگر اضافه شود یا نسبت داده شود. ۲. (اسم، صفت ) اضافه شده، زیادشده. ۳. (صفت ) [قدیمی] نسبت داده شده.
فرهنگ معین
(مُ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - اضافه شده ، زیاد گشته . ۲ - نسبت داده شده . ۳ - اسمی است که مقصود اصلی گوینده است . ، ~الیه اسم یا ضمیری است که به اسم دیگر می پیوندد تا معنی آن را کامل کند.
دانشنامه آزاد فارسی
مُضافدر اصطلاح دستور زبان، اسمی است که به مضاف الیه نسبت داده می شود. مضاف قبل از مضاف الیه واقع می شود و با کسرۀ اضافه به آن متّصل می شود. مجموع مضاف و مضاف الیه و کسرۀ اضافه را ترکیب اضافی می نامند. مثلِ اسم های «درخت، کمند، رخش» در ترکیب هایِ «درختِ معرفت، کمندِ خاطرات، رخشِ رستم». نیز ← اضافه_(دستور_زبان)wikijoo: مضاف...
فرهنگ فارسی
اضافه شده، زیادکرده شده، نسبت داده شده، چیزی که به چیزدیگراضافه شودیانسبت داده شود( اسم ) ۱ - اضافه شده زیاد کرده ۲- نسبت داده شده : گویم که حین الابداع بوده است که هر نوعی را که پدید آمدن بود بر کوکبی پدید آمد و منسوب به کوکبی و مضاف به کوکبی ... ۳- اسمی که آنرا باسمی دیگر نسبت دهند و بعبارت دیگر اسمی که دارای متمم است مضاف و متمم آنرا مضاف الیه نامند : کتاب جمشید ( کتاب مضاف است و جمشید مضاف الی...