معانی کلمه : مصور
لغت نامه دهخدا
مصور. [ م ُ ] (ع اِ) ج ِ مِصْر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به مصر شود.
مصور. [ م َ ] (ع اِ) ماده بز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || (ص ) ناقه ٔ کم شیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || ناقه که شیرش بدرنگ برآید. ج ، مِصار، مَصائِر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
نقاش؛ صورتگر.
۱. دارای تصویر.
۲. [قدیمی] دارای شکل و صورت.
۱. دارای تصویر.
۲. [قدیمی] دارای شکل و صورت.
نقاش، صورتگر.
۲. [قدیمی] دارای شکل و صورت.
نقاش، صورتگر.
فرهنگ معین
(مُ صَ وِّ) [ ع . ] (اِفا.) نقاش ، صورتگر.
(مُ صَ وَّ) [ ع . ] (اِمف .) نقاشی شده ، دارای صورت و شکل .
(مُ صَ وَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) نقاشی شده ، دارای صورت و شکل .
(مُ صَ وِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) نقاش ، صورتگر.
(مُ صَ وِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) نقاش ، صورتگر.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
مجسم
تصورشده
تصویردار
نقاشیشده، منقوش، بهتصویردرآمده
صورتگر، صورتنگار، نقاش، نقشپرداز، نقشگر
۱. تصویردار
۲. نقاشیشده، منقوش، بهتصویردرآمده
۳. تصورشده
۴. مجسم
