معانی کلمه : مصر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کسی که در امری اصرار و پافشاری کند؛ اصرارکننده.
۱. مرز و سرحد بین دو زمین.
۲. ناحیه.
۳. شهر.
کسی که در امری اصرار و پافشاری کند، اصرارکننده.
۱. مرز و سرحد بین دو زمین.
۲. ناحیه.
۳. شهر.
۱. مرز و سرحد بین دو زمین.
۲. ناحیه.
۳. شهر.
فرهنگ معین
(مُ صِ رّ) [ ع . ] (اِفا.) اصرار کننده .
(مِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - واقع شونده میان دو چیز، حد میان دو چیز. 2 - شهر. ج . امصار.
(مِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - واقع شونده میان دو چیز، حد میان دو چیز. ۲ - شهر. ج . امصار.
(مُ صِ رّ ) [ ع . ] (اِفا. ) اصرار کننده .
(مُ صِ رّ ) [ ع . ] (اِفا. ) اصرار کننده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
پافشاریکننده، پررو، سمج، اصرارکننده
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
پا کو؛ دیس برزه؛ دیسا؛ سِقِر
