معانی کلمه : مشکی
لغت نامه دهخدا
مشکی . [ م َ کی ی ] (ع ص ) گله کرده شده . (ناظم الاطباء).
مشکی . [ م ُ ] (ع ص ) تسلی دهنده و خاموش کننده زاری و فغان را. (ناظم الاطباء). دورکننده شکایت و گله ٔ کسی را. (آنندراج ).
فرهنگ عمید
تهیهشده در مَشک.
۱. سیاه.
۲. (صفت نسبی) به رنگ مشک.
تهیه شده در مَشک.
۱. سیاه.
۲. (صفت نسبی ) به رنگ مشک.
۱. سیاه.
۲. (صفت نسبی ) به رنگ مشک.
فرهنگ معین
(مِ ) (ص نسب . ) تیره رنگ ، سیاه .
فرهنگ فارسی
۱- ( صفت ) منسوب به مشک آغشته به مشک ۲- برنگ سیاه سیاه رنگ . ۳- ( اسم ) رنگ سیاه .
اسمش امیر محمود از سادات آندیار است دکان سنگفروشی داشته .
اسمش امیر محمود از سادات آندیار است دکان سنگفروشی داشته .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تار، تیره، سیاه، قره ≠ سفید
black (صفت)
زشت، تاریک، سیاه، مشکی، سیاه رنگ، تیره، چرک و کثیف، تهدید امیز
raven (صفت)
مشکی
