معانی کلمه : مشکل
لغت نامه دهخدا
مشکل . [م ُ ک ِ ] (اِخ ) حاکم عراق (در زمان حکومت اتابک مظفرالدین ). رجوع به تاریخ گزیده چ براون ج 1 ص 525 شود.
فرهنگ عمید
چیزی که به شکل و صورتی درآمده باشد؛ دارای شکل.
۱. امر یا موقعیت سخت و دشوار.
۲. پوشیده؛ درهم.
چیزی که به شکل و صورتی درآمده باشد، دارای شکل.
۱. امر یا موقعیت سخت و دشوار.
۲. پوشیده، درهم.
۱. امر یا موقعیت سخت و دشوار.
۲. پوشیده، درهم.
فرهنگ معین
(مُ کِ) [ ع . ] (اِفا.) دشوار، سخت . ج . مشاکل .
(مُ شَ کَّ) [ ع . ] (اِمف .)1 - شکل - پذیرفته ، صورت بسته . 2 - ترتیب شده ، تشکیل شده .
(مُ کِ ) [ ع . ] (اِفا. ) دشوار، سخت . ج . مشاکل .
(مُ شَ کَّ ) [ ع . ] (اِمف . )۱ - شکل - پذیرفته ، صورت بسته . ۲ - ترتیب شده ، تشکیل شده .
(مُ شَ کَّ ) [ ع . ] (اِمف . )۱ - شکل - پذیرفته ، صورت بسته . ۲ - ترتیب شده ، تشکیل شده .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
ابهامآمیز، بغرنج، پیچیده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مبهم، مساله، معقد، مغلق ≠ آسان، ساده، سهل، واضح
فرهنگ فارسی ساره
پیچیده، دشوار، دشواری، چالش
واژه نامه بختیاریکا
نَمُشکِل
اِنگ؛ کُل؛ بک؛ باک؛ بای؛ کُهل؛ نَه خووی
اِنگ؛ کُل؛ بک؛ باک؛ بای؛ کُهل؛ نَه خووی
