معانی کلمه : مشق
لغت نامه دهخدا
مشق . [ م ِ ش َ ] (ع اِ) ج ِ مِشْقة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
مشق . [ م ِ ] (ع ص ) مرد سبک گوشت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مشق . [ م َ ش َق ق ] (ع اِ) شکاف میان دو کنار شرم زن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. آنچه دانش آموزان برای یادگیری بیشتر می نویسند.
۲. مطلبی نوشتنی برای تمرین و یادگیری.
۳. تمرین.
۴. [قدیمی] تمرین و تکرار کاری برای کسب مهارت.
۲. مطلبی نوشتنی برای تمرین و یادگیری.
۳. تمرین.
۴. [قدیمی] تمرین و تکرار کاری برای کسب مهارت.
فرهنگ معین
(مَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - (مص م .) تمرین و ممارست برای بدست آوردن آمادگی و مهارت در کاری ، فنی یا هنری . 2 - (اِمص .) تمرین . ؛ سر ~ الف - نمونه خط معلم خطاطی . ب - نمونه ، الگو. ؛ ~ شب تکلیف درسی که شاگرد باید در خانه انجام دهد. ؛~نظام اجرای عملیات نظامی .
فرهنگ فارسی
گویش بختیاری
مشق.
مترادف و متضاد
ریاضت
رژه، سان
تکلیف، درس
تمرین، ورزش
۱. ریاضت
۲. تمرین، ورزش
۳. تکلیف، درس
۴. رژه، سان
