معانی کلمه : مشرق
لغت نامه دهخدا
مشرق . [م ُ ش َرْ رِ ] (ع ص ) قدیدکننده ٔ گوشت . (آنندراج ). کسی که گوشت در آفتاب خشک میکند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل قبل شود. || روی بشرق کننده . (آنندراج ). آن که به جانب مشرق میرود و روی سوی مشرق میکند. المثل : شتان بین مشرق و مغرب . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
محل طلوع آفتاب، خاور، سمتی که آفتاب از آن جا طلوع می کند.
فرهنگ معین
(مَ رِ ) [ ع . ] (اِ. ) خاور، جای طلوع خورشید.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خاور، محل لوع آفتاب، طرفی که آفتاب از آنجاطلوع میکند، مشارق جمع ، مشرقین: مشرق ومغرب یامشرق تابستانی ومشرق زمستانی
( اسم ) تابنده روشن
کسی که گوشت در آفتاب خشک می کند
( اسم ) تابنده روشن
کسی که گوشت در آفتاب خشک می کند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
مطلع
مشرقزمین
خاور، خاوران، شرق، نیمروز ≠ باختر، مغرب
۱. خاور، خاوران، شرق، نیمروز
۲. مطلع
۳. مشرقزمین ≠ باختر، مغرب
