مشتق.[ م ُ ت َق ق ] ( ع ص ) لفظی که از لفظ دیگر گرفته شده وفارسیان به تخفیف هم آرند. ( از غیاث ) ( آنندراج ). کلمه گرفته شده از کلمه دیگر. بیرون آمده و صادرگشته ومتفرع شده. ( ناظم الاطباء ). کلمه ای که از کلمه دیگر ( کلمه اصلی ) گرفته شده ، مانند: ناله. رفتار. کردار.که از نالیدن ، رفتن ، کردن مشتق اند. ( دستور پنج استاد ) : فعل در بیشتر لغات مشتق بود، چنانکه در لغت عرب از اسمی مشتق است که آن را مص...
فرهنگ عمید
۱. چیزی که از چیز دیگر جدا شده باشد، جدا شده. ۲. (ادبی ) در دستور زبان، کلمۀ پسونددار یا پیشونددار. ۳. (ادبی ) در دستور زبان، کلمۀ گرفته شده از فعل، مانندِ جویا. ۴. [قدیمی] شکافته.
فرهنگ معین
(مُ تَ قّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - جدا شده ، چیزی که از چیز دیگر جدا شده باشد. ۲ - کلمه ای که از کلمة دیگر گرفته شده باشد. ۳ - در ریاضی حد نسبت نمو تابع به نمو متغیر وقتی که نمو متغیر به سمت صفر میل کند. ۴ - آهنگ تغییر هر تابع نسبت به متغیر آن (ریاضی ).
دانشنامه آزاد فارسی
مُشتَق (derivative)مُشتَقمُشتَقمُشتَقمُشتَقدر ریاضیات، آهنگیا نرخ دقیق تغییرات تابع، نسبت به تغییرات متغیر مستقل. در تابع یک متغیرۀ y =f (x) ، اگر متغیر مستقل x به اندازۀ x∆، و تابع نیز متناظر با آن به اندازۀ∆y = f (x+∆x) - f(x) تغییر کند، نسبت(فرمول ۱)آهنگ متوسط تغییر y به ازای تغییر x است.فرمول ۱:حال هرچه ∆x را کوچک تر بگیریم، یعنی تغییر تابع را به ازای تغییر کوچک تری از متغیر در نظر بگیریم، تصو...
فرهنگ فارسی
شکافته وجداشده، چیزی که ازچیزدیگرجداشده باشد، کلمهای که ازکلمه دیگرگرفته وساخته شده باشد( اسم ) ۱ - شکافته شده . ۲ - چیزی که از چیزی دیگر جدا شده جدا گردیده . ۳ - کلمهای که از کلم. دیگر ( کلم. اصلی ) گرفته شده مانند : ناله رفتار کردار که از نالیدن رفتن کردن مشتق شدهاند : فعل در بیشتر لغات مشتق بود چنانکه در لغت عرب از اسمی مشتق است که آنرا مصدر میخوانند . یا مشتق متوالی . اگر مشتق تابعی خود تابعی ...
دانشنامه عمومی
(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) برگرفته، واخَنِه. "مشتق گرفتن" به پارسی می شود "برگرفتن، واخَنیدَن". "واخَنیدَن" هست پیشوند "وا" و "خَن" (چشمه) و پسوند "یدَن" رویهم "جدا کردن از چشمه". "مشتقات نفتی" به پارسی می شود "برگرفته های نفتی، واخَنِه های نفتی". "مشتق گیری" به پارسی می شود "برگیری، برگیرش، واخَنِش". "مشتق پذیر" به پارسی می شود "برگرفتنی، واخَنیدَنی". "مشتق جزئی" به پارسی می شود "برگرفتۀ ...
مترادف و متضاد
اشتقاقیافته، برگرفته، برآمده، جداگردیده
اسم اشتقاقیافته، برگرفته، برآمده، جداگردیده
derivative (اسم)مشتقformative (اسم)مشتقderivative (صفت)فرعی، مشتق، اشتقاقی، گرفته شدهparonymous (صفت)هم ریشه، مشتق، دارای وجه اشتقاق مشترکinsulate (صفت)مشتقderived (صفت)مشتق، ماخوذisolated (صفت)مجرد، مشتق...
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] مشتق (اصول)، اسم محمول بر چیزی، حکایت کننده از صفت یا حالت قابل زوال است.مشتق، در اصطلاح اصولیون ، اسمی است که بر شخصی یا چیزی حمل گردیده و از صفت یا حالت آن حکایت می کند، به گونه ای که آن صفت یا حالت، قابل زوال و انفکاک می باشد.به عبارت دیگر، مشتق اصولی لفظی است که بر یک ذات به اعتبار اتصاف آن به مبدئی از مبادی اطلاق می شود، خواه اتصاف ذات به اعتبار حلول صفت در آن باشد، مانند: حی و حار...
فرهنگ فارسی ساره
برگرفته، فرامده، شیب، آمده از
فرهنگستان زبان و ادب
{derivative} [زبان شناسی] آنچه از فرایند اشتقاق به دست می آید {derivative , differential coefficient} [ریاضی] فرمول دار {derived, derivative} [زبان شناسی] ویژگی آنچه از فرایند اشتقاق حاصل شده است