معانی کلمه : مسکه
لغت نامه دهخدا
مسکة. [ م َ س َک ْ ک َ ] (ع اِ) سرای درم زن . (مهذب الاسماء). ضرابخانه .
مسکة. [ م ُ س ُ ک َ ] (ع اِمص ) زُفتی . (منتهی الارب ).بخل . || خیر و نیکوئی . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
نوعی چربی که از شیر یا دوغ می گیرند، کره.
فرهنگ معین
(مَ کِ ) (اِ. ) کره و چربی که از دوغ گیرند.
فرهنگ فارسی
کره، چربی که ازشیریادوغ می گیرند
(اسم ) ۱ - روغن ناگداخته چربیی که از شیر یا دوغ گیرند : اینک شما را کاک و مسکه می باید از بهر آن دانستم که آرزوانها در خود بکشتم .
زفتی
(اسم ) ۱ - روغن ناگداخته چربیی که از شیر یا دوغ گیرند : اینک شما را کاک و مسکه می باید از بهر آن دانستم که آرزوانها در خود بکشتم .
زفتی
مترادف و متضاد
کره
روغنحیوانیتازه
۱. کره
۲. روغنحیوانیتازه
