معانی کلمه : مسن
لغت نامه دهخدا
مسن . [ م ُ س َن ن ] (ع ص ) صاحب سنان . (آنندراج ) (غیاث ).
مسن . [ م َ س َن ن ] (ع اِ) مِسَن ّ. (زمخشری ) (دزی ). مِسَن . (برهان ).
مسن . [ م َ س َ ] (ع اِمص ) بی باکی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
سالخورده؛ کلانسال؛ پیر.
آنچه با آن کارد تیز کنند؛ فسان؛ فسن؛ سنگساو.
آنچه با آن کارد تیز کنند، فسان، فسن، سنگ ساو.
سال خورده، کلان سال، پیر.
سال خورده، کلان سال، پیر.
فرهنگ معین
(مُ س نّ) [ ع . ] (ص .) پیر، سالخورده .
(مِ سَ نّ) [ ع . ] (اِ.) فسان ، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.
(مُ س نّ ) [ ع . ] (ص . ) پیر، سالخورده .
(مِ سَ نّ ) [ ع . ] (اِ. ) فسان ، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.
(مِ سَ نّ ) [ ع . ] (اِ. ) فسان ، آنچه با آن کارد و مانند آن را تیز کنند.
فرهنگ فارسی
سالخورده، کلانسال، پیر
( صفت ) آنکه سالهای بسیار از عمر او گذشته پیر .
صاحب سنان
( صفت ) آنکه سالهای بسیار از عمر او گذشته پیر .
صاحب سنان
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گاه زمان
مانند – شبیه
/mosen/ مانند – شبیه & گاه زمان
مترادف و متضاد
بزرگسال، پیر، جاافتاده، ریشسفید، زال، سالخورده، سالدیده، سالمند، شیخ، فرتوت، کلانسال، کهنسال، معمر ≠ برنا، جوان، خردسال
اسم بزرگسال، پیر، جاافتاده، ریشسفید، زال، سالخورده، سالدیده، سالمند، شیخ، فرتوت، کلانسال، کهنسال، معمر ≠ برنا، جوان، خردسال
فرهنگ فارسی ساره
سالخورده، کهنسال، پیر
واژه نامه بختیاریکا
گَپ سال؛ گَپ و گلشتِه؛ بوراق
