مسمار. [ م ِ ] ( ع اِ ) آنچه بدان چیزی را استوار کنند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). هرچه بدان چیزی یا جائی را بند و مضبوط نمایند. بند آهن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). بند. ( دهار ). ج ، مَسامیر : بپیوند مسمارهای گران ز سر تا به پایش ببند اندران.فردوسی.بفرمودشان تا به ساری برندبه غل و به مسمار و خواری برند.فردوسی.بسوده ست پایش به بند گران دو دستش به مسمار آهنگران.فردوسی.رسته ها بینم بر م...
فرهنگ عمید
میخ.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع . ] (اِ. ) میخ . ج . مسامیر.
فرهنگ فارسی
میخ، مسامیر جمع ( اسم میخ ( آهنی ) : ابواب جور و حیف بمسمار انصاف و انتصاف او بسته شده . جمع : مسامیر . یا به مسمار دوختن . ۱ - سخت بستن چیزی را . ۲ - با کمال احتیاط نگهداشتن چیزی را .